![]() |
![]() |
|
| بهترین اشخاص، كسانى هستند كه اگر از آن ها تعریف كردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سكوت كنند. |
|
رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟ فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟ مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟ مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟ تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟ مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟ مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود! باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی! کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 تیر1390ساعت 2:27 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
به تو رسیدم در میان مهتاب ، مهتابی که در دریای دلم نقش بسته بود نگاهم میگذرد در میان امواج نورت ، میرسد به سرزمین چشمانت و به تو میدهد شور عشق را عشقی که در دلم، صدای بی صدای برق چشمانت را میشنود از راهی سبز میگذریم ، پلی نیست در میان راه ، دستهای هم را میگیرم و با بالهای محبت پرواز میکنیم پرواز به اوج همانجایی که باید رفت ، و نشست و از بالا دید دنیا را تا بگویم به تو، آنچه را که میبینی خود تویی! چشمانم مثل ستاره ایست خسته ، دلم انگار عمریست که به پای ساحل سبز دلت به انتظار نشسته میشنوی ؟ این صدای درد دلهای ماه و خورشید است ، در کنار هم نیستند اما دل ماه در دل خورشید شب راه دارد! دیگر به سکوت آن روز تاریک نمی اندیشم ، بیشتر چشم به آن رودی که در کوه دلت سرازیر است دوخته ام و میبینم چه زیباست عمق وجود تو! میگذریم و میگذریم تا برسیم از آنچه که گذشته ایم ! میرسیم و میدویم به سوی آنچه باید برسیم مینشینیم در زیر تک درختی و همانجا که نشسته ایم همدیگر را در میان هم میفشاریم ! آنقدر همدیگر را میفشاریم تا هیچ چیز از من و تو به جا نماند، جز عشق ! عشقی که اینک به رنگ مهتاب است و به پای سکوت شبها نشسته ، آری عشقمان پایانی ندارد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 تیر1390ساعت 1:11 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی، شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم ! اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ، این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که تنها تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم! میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ، شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ، تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ، ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم! شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ، اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ، میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ، اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ، دلم را از هر چه غم در این دنیاست خالی کن اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 تیر1390ساعت 12:48 PM توسط غریبه ...!!! |
|
یک کلام ، اولین و آخرین احساس قلبم نسبت به تو ... دوستت دارم. تو نیز گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ، دیروز گذشت و آخرش امروز است! این من هستم که وفادار خواهم ماند ، این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند! این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم این من بودم که سهم دیدارم با تو عشق بود ، این تو بودی که میگفتی از آغاز هم قصه من و تو دروغ بود! تو هر چه دوست داری بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم. خورشید بتابد یا نتابد، ماه باشد یا نباشد، شب و روز من یکی شده ، فرقی ندارد برایم ، همه چیز برایم رویا شده ، عشق تو برایم آرزو شده ، به رویا و آرزو کاری ندارم ، حقیقت این است که دوستت دارم! کاش تو نیز مثل من بودی ! مثل من عاشق ، بی قرار ، چشم انتظار کاش تو نیز حال مرا داشتی، هوای مرا داشتی... بی خیال میخواهی هوایم را داشته باش یا نداشته باش ، میخواهی به انتظار من باش یا نباش ، من دوستت دارم نمیترسم از رفتنت ، نمی بازم از شکستنت، نمیخندم و نمیگریم ، از این هیاهو و التهاب تنها یک احساس است که می ماند ، دوستت دارم! دوست داشتن تو دو روز باشد یا یک عمر مهم نیست ، مهم این است که من در این دنیا و آن دنیا دوستت دارم میخواهی باور کن یا نکن ، حس کن ، یا از آن بگذر ، اما قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن... دوستت دارم ... حالا هر جا که میخواهی برو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 خرداد1390ساعت 11:2 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند، وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم، اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار... من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 7:10 AM توسط غریبه ...!!! |
|
|
به نام کلام دروغین عشق چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است. از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم. نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی! مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد.اما من مینویسم مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی. کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم. نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم. آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ، همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل. دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است. این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم. این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم. خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند. و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد . نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست. هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت. بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم. انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد. خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1390ساعت 6:53 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا! پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها! بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش! بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا! ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 11:56 AM توسط غریبه ...!!! |
|
|
همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد، همیشه دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد، همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمان کند همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ، همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ، بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود! آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد... تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ، همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ، اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟ یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ، میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 0:29 AM توسط غریبه ...!!! |
|
|
سلام سلام سلام به همهی دوستان خوبم دلم واستون تنگ شده بود و بیشتر هم تنگ میشه آخه یه مدت نمیام آپ کنم چون امتحانات نزدیکه و درس و دانشگاه خفن شده دیگه باید درس بخونم البته در نبودنم نظر واسم بذارید ها بی معرفت نباشید دلم واستون تنگ میشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 11:5 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو، هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو چه عادت کرده باشم به تو ، چه دوستت داشته باشم ، قلب عاشقم میگوید ، این زندگی عاشقانه را مدیونم به تو روزی آمدی و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی عاشقم کردی با مهر و محبت هایت، با قلب مهربانت دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازت چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست تا لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم ، تا غرق شوم درون چشمهایت تا بشکنم سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت تا بگویم درد دلهایت را برایت ، منی که بی خبر نیستم از آن دل مهربانت صدای دلنشین تو ، خیره شده ام به چشمهای زیبای تو، تو نیز عاشقانه نگاه میکنی به چهره عاشق من ، لبخندت مرا دیوانه تر میکند، عزیزم بیشتر از این تو را ببینم به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم ، میترسم که خواب باشم ، میترسم که در خواب عاشقت شده باشم ، میترسم که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم! تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی ، یا باز هم اشک میریزی از اینکه دیدارمان به سر رسیده و تا فردا مرا نمیبینی چگونه سر کنم شب را تا فردا ،نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا! نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن را ای قلب عاشقم باور کن عاشق شدن را چشمان ناز تو مرا دلتنگ کرده، گرفتن دستهایت بی قرارم کرده ، دیگر چگونه بگویم که بودن تو ،مرا بدجور عاشق کرده حتی اگر با تو بودن رویا باشد ، می مانم تا ابد در همین رویا ، به خیال تو ، به خیال داشتن فرشته ای مثل تو ، به همین خیال رویایی زندگی میکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 2:28 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
آرام نمیگیرد قلبم اگر نیایی میمیرد دل عاشقم اگر نمانی تو خودت میدانی، میدانی چقدر دوستت دارم و باز هم شعر رفتن را میخوانی بدجور دلبسته ام به تو ، رحمی کن ، خواهش میکنم از دل بی وفای تو نمیتوانم لحظه نبودنت را ببینم ، میدانم منتظر این هستی که از درد عشقت بمیرم دلم میخواهد دوباره دستهای تو را بگیرم و دوباره تمام گلها را برایت بچینم تنها از تو میخواهم که ، تنها نگذاری مرا میسازم با بی محبتی هایت ، می مانم با دل بی وفایت، شب و روز را مینشینم به انتظارت همین که هستی برایم کافیست ، نبودنت باورکردنی نیست ، هیچگاه حتی فکر رفتنت را هم نمیکردم آرام نمیگیرد قلبم اگر نمانی ، بیش از این عذاب نده قلب عاشقم را بیش از این نسوزان دل دیوانه ام را بیش از این مرا در حسرت نگذار ، در حسرت بودنت، یا نه... انتظار زیادی است در حسرت از دور دیدنت! آرام نمیگیرد قلبم اگر نباشی ، میمیرد دل عاشقم اگر نیایی، تو خودت میدانی و باز هم مرا درحسرت دیدنت میگذاری... این رسمش نبود ، چرا مرا عاشق خودت کردی و خودت را رها از عشق؟ چرا دلت را به کسی دیگر دادی و مرا اسیر سرنوشت؟ آرام نمیگیرد قلبم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 2:46 PM توسط غریبه ...!!! |
|
خسته است دلم در این لحظه ،گرفته است دلم ،همین دل در هم شکسته بی احساس تر از همیشه ام،غم آمده و به دلم نشسته غم آمده و اشکم را در آورده کسی نمیداند من چه حالی دارم، کسی نمیداند من چرا اینگونه پریشانم کجاست آن آغوشی که به آن پناه ببرم ، کجاست آن دستهایی که مرا نوازش کند ، اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ، مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند ، کجاست کسی که فریاد پر از غمم را بشنود و این سکوت غم زده را با حرفهایش بشکند ، مرا آرام کند ، قلبم را با مهر و محبتهایش آشنا کند کسی که نمیشنود حرفهای مرا در این لحظه ، حالا آن کسی که میخواند حرفهایم را در این لحظه نمیبیند اشکهای مرا ، حس نمیکند درد این دل تنهای مرا نمیتوانم قلبم را به کسی بسپارم ، بهتر است مثل این لحظه ،از درد خویش بنالم قلبم را بسپارم به کسی که بشکند آن را ، یا به جای آرامش آزار دهد این قلب بی گناهم را نمیگردم دیگر هیچ جای دنیا به دنبال یک قلب باوفا نیست ، هیچ جا ، حتی اینجا ، یک دل با وفا نیست صداقت ، نیست آن کسی که عشق را درک کند و معنی آن را بداند وقتی نیست دلی باوفا ، نیست دیگر کسی که آرام کند دل غمگینم را خسته ام ، باز هم مثل همیشه من هستم و قلب شکسته ام نوشته ام تا درک کنی ، ای تو که مثل من ، همصدا با غمهای منی نوشته ام تا نگردی دنبال وفا ، وفا نیست دیگر در این دنیا نیست دیگر دلی که عاشق باشد ،نیست دلی دیگر که قدر عاشقی را بداند من که تمام دنیا را گشتم و ندیدم ، اینک هم با قلبی شکسته مدتهاست که با تنهایی رفیقم ، هنوز هم به حال این دل خویش میگریم بی آنکه کسی ببیند اشکهایم را ،بی آنکه کسی بشنود درد دلهایم را بی آنکه کسی درک کند احساسات پاک من را ، بی آنکه کسی بیاید و دستهایم را بگیرد و مرا آرام کند ، کجاست آن قلبی که حال مرا از این رو به آن رو کند! کجاست آن کسی که مرا باور کند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 3:6 AM توسط غریبه ...!!! |
|
|
روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم! گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی میدانستم تو نیز مثل همه ... نمیبخشم تو را ... دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا! نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و غم تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 6:36 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
آهسته بیا ، باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای اینجا قلب من است آهسته ، این قلب، شکسته... نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته ! آمده ای که بگویی پشیمانی؟ اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته آتش دلم همچنان در حال سوختن است ، بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ، بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار آهسته ، قلبم بدجور شکسته دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ، یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ... بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو بگذار در حال خودم باشم ، نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را بگذار در حال خودم باشم ، به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ، پس بگذار با تنهایی تنها باشم در خلوت خویش با غمها باشم ، نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 6:22 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
عشق تو مرا به کجا برده تا به حال اینجا را ندیده بودم ، دنیاییست شبیه آرزوها، رویاییست مثل آن روزها روزهایی که من بودم و تنهایی ، همیشه فکر میکردم دیگر تا ابد من و دلم تنهاییم عشق تو مرا به چه حالی انداخته ، این نوا، همان نواییست که عشق برای ما نواخته روزها میگذشت و عاشق نمیشدم ، همه رفتند و آمدند و من اسیر این و آن نمیشدم اما.....آن روزی که تو آمدی ... چه کردی با من، که اینک حال من اینگونه است ، دل من بی قرار یک لحظه در کنار تو بودن است چه کردی با دل من که اینک هوای دلم ، هوای دلتنگیست ، کار هر روز و هر شب من بی قراریست یک لحظه به بی تو بودن فکر کنم عاقبتش گریه و زاریست بدجور مرا به رویاها برده ای ، مرا از این رویا بیدار نکن ، حالا که عاشقم کردی، مرا دوباره با تنهایی آشنا نکن قدم گذاشته ام در دنیایی دیگر ،این تنها ، عشق تو است که توانسته قلب مرا دربرگیرد تویی که توانستی مرا دیوانه ی چشمهای زیبایت کنی تویی که توانستی مرا ، این دل تنهای مرا ، این دستهای خالی مرا ، وجود سرد و اتاق تاریک مرا پر از نیاز کنی ، آمدی و دلم را عاشق کردی و دستهایم را با دستهای گرمت پر کردی و به آغوشم آمدی و با حضورت همه جا را پر از عشق و محبت کردی نمیدانم چه بگویم ، تنها آرزوی من در این لحظات این شده که تو را ببوسم ، تا با تو بودن را باور کنم و از اینکه تو را دارم روز و شب خدا رو شکر کنم عشق تو مرا به کجا برده، یعنی این دل من است که به انتظار تو ساعتهاست که چشم به آن دور دستها انداخته! گاهی وقتها میرسد که باور ندارم بیدارم، یا فکر میکنم دیوانه شده ام یا حس میکنم که خوابم! ببین عشق تو مرا به کجا آورده ، این حال من نیست که اینک خیره به عکسهای توام، منتظر یک لحظه شنیدن صدای توام ، به انتظار فردا و یک بار دیگر نگاه به چشمهای زیبای توام، ببین عشق تو مرا به چه روزی انداخته...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 1:29 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
یک احساس زیبا صادقانه میگویم حرف دلی بی ریا بی بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنم عاشقانه میگویم عشق من دوستت دارم صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو از من خواستی به کسی جز تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنم شاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی هیچگاه در قلب من ، به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل من هیچگاه نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ، هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ، هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را... دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا همان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم گفتی دلت میخواهد همیشه در کنارم باشی، آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام بخوابی ، بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ، آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را برایت بخوانم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 3:10 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
در انتظار تو
من و تو هستیم و بینمان فاصله زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم! بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند تو در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ، تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ، تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ، تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم! انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ، امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ، تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 3:7 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
کاش باور داشتی عشق مرا ، کاش درک میکردی احساس قلب مرا کاش میدیدی اشکهای مرا ، که با هر نفس یک قطره اشک از چشمانم میریزد با یاد تو داغ دلم تازه تر میشود کاش میسوخت خاطره ها ، کاش از یادم میرفت گذشته ها کاش هیچگاه به یادم نمی آمد لحظه هایی که در کنارت بودم نبودنت را باور ندارم ، باور ندارم تو نیستی ، باور ندارم دیگر مال من نیستی کاش باور داشتی عشق مرا ، کاش جا نمیگذاشتی در جاده های تنهایی قلب مرا پشیمانم از اینکه به تو دل بستم ، سرزنش نمیکنم دلم را، دلم هنوز دیوانه ی توست پشیمانم از اینکه عاشق شدم ، نفرین نمیکنم تو را ، دل دیوانه ام باز هم در پی توست شاید دیگر نبینم تو را حتی در خواب، شاید دیگر نبینم چشمهایت را حتی یک بار! گرچه لایقم نیستی ، گرچه بی وفایی و یک ذره هم عاشقم نیستی اما هنوز هم در حسرت داشتن توام ، هنوز هم خیره به عکسهای توام.... کاش باور داشتم که دیگر هیچگاه تو را نخواهم داشت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 3:6 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
دلبستم به قلب بی وفای تو ، تنها من بودم که سوختم در راه عشق تو تنها من بودم که با قلبی پر از حسرت اینک تنها مانده ام و هیچ نفسی ندارم مثل برگی خشکیده ام ، هیچگاه خودم را اینگونه پریشان و خراب ندیده ام مثل ستاره ای خاموشم ، حس میکنم در دنیا نیستم و بی هوشم مثل کویری خشک آرزویم قطره بارانی از جنس محبت است این روزگار من است ، قلبم به چه روزی افتاده است نمیخواهم بشنوم نوای دلم را ، نمیخواهم به یاد بیاورم گذشته ی پر از غمم را نمیخواهم تکرار خاطره ها را ، بگذار اینگونه باشد که نه من تو رامیشناسم و نه قلبم تو را بگذار با خودم بگویم که هیچ اتفاقی نیفتاده ، با شکست روبرو نشده ام ، یا تا به حال عاشق نشده ام! کاش میشد خاطره ها میسوخت ، لحظه هایی که سرم بر روی شانه هایت بود ، دستم درون دستهایت بود ، لحظه هایی که در کنارت قدم میزدم ، هر شب با صدای تو به خواب میرفتم ، کاش میشد همه اینها از خاطرم محو میشد ، تا دیگر دلم در حسرت آن روزها نمیسوخت ، قلبم چشم به آمدنت نمیدوخت یعنی میشود همه چیز را از یاد ببرم ، یعنی میتوانم فراموشت کنم ؟ یعنی میتوانم برای همیشه بی خیالت شوم ، آرام باشم و آرام نفس بکشم مدتیست بدجور حالم خراب است ، فکر کنم دیوانگی محض است که هنوز قلبم عاشق قلب بی وفای تو است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 2:59 PM توسط غریبه ...!!! |
|
برای مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید .... خیلی جالبه حتما بخونینش از دستتون میره ها ... !! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 2:4 PM توسط غریبه ...!!! |
|
![]() امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته
کنم مویم امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 10:34 AM توسط غریبه ...!!! |
|
یاس بر اخلاص معنا می دهد یاس بوی عطر زهرا (س) میدهد یاس حیدر را عدو با داس چید با لگد با شیوه های خاص چید دود در کل فضا پیچیده بود غنچه و یاس علی را چیده بود عطر ها احساس ها را داغ برد باغبان شب یاس را از باغ برد جهت خشنودی قلب بیبی عالمین سه صلوات بلند بفرستید ! ضمن قبولی عبادات و عزاداری هایتان شهادت مظلومانه ییاس نبی (ص) را تسلیت عرض می نمایم التماس دعا......!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 12:21 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟ سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ... گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ... عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند . به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * . به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ... به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * . به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . . به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت دارم * . به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم . به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * . به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم . به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم * . . . من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * . لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است . آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ... به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * . من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ... به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی . به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ... ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها * دوستت دارم * . پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟ این بار او سکوت کرد . و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ... اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ... و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 12:10 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 12:4 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
به تو عادت کرده بودم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 8:1 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 1:42 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
همسفر! در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی. مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم. و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم. یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی. هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است. عزیز من ! دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. و یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است. اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در “حضور” است، نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری. عزیز من ! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم. اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل. اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست. بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،… حفظ کنیم من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم. و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من ! بیا متفاوت باشیم … |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 1:23 PM توسط غریبه ...!!! |
|
|
حرف کمی نبود قرار ومدار عشق اما چه فایده – که نفهمیم یار را! ای روح های ناب ! دوباره به پا کنید قدری برای اهل زمستان بهار را ! (به ادامه مطلب مراجعه کنید) - – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – - ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 1:21 PM توسط غریبه ...!!! |
|
![]() واقعا عشق هم عشقای قدیم یادش بخیر تو این دوره زمونه منکه دیگه به هیچ احدی اعتماد ندارم و نخواهم داشت ! فقط دنبال این هستن که یا اوقات فراقتشونو با سر کار گذاشتن یه ساده بدبخت پر کنن یا نیازیای جنسیشونو برآورده کنن ...!!! آخه اینم شد عشق ؟؟؟؟؟؟ بابا برید کتاب لیلی و مجنون رو بخونید تا بفهمید عشق چیه !!!!! اولین قدم تو عشق پاک بودن و صداقته که متاسفانه الان تا بخوای با طرف آشنا بشی میبینی ده تا اسم مشقی بهت گفته ...!!! میگه بدون تو میمیرم بعد میفهمی با ده تا دیگه هم دوسته و بدون اونا هم میمیره طفلک ...!!! آخیش طلف نشی با این همه مرام یه وقت ...!!!! اگه عاشقشی کاری نکن که به ضررش باشه خودخواه نباش و به احساساتش اهمیت بده همه چیزو واسه خودت نحواه به نظراتش احترام بذار و هزار تا چیزه دیگه ..!!! فقط عکس بالا رو نگاه کن و لذت ببر عشق یعنی این ببین تا این سن چقدر با هم جورن ...!!! ولی ما چی ...؟؟؟؟ افسوس ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 1:14 AM توسط غریبه ...!!! |
|
![]() رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من... کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 1:2 AM توسط غریبه ...!!! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!
**دکتر علی شریعتی** سلام ! سلامی گرمو عاشقانه به تمام دوستان خوبم به وبلاگ من خوش آمدین امیدوارم مطالب مورد نظرتون باشه !تمام سعیمو میکنم که مطالبم به روز باشه و شما دوستان عزیزم استفاده کامل ببرید . لطفا با نظراتتون منوبرای بهتر شدن این وبلاگ راهنمایی کنید ...!!! با تشکر غریبه ...!!! |
|
RSS
|